|
داستانِ «ناز»
یادداشتی بر داستان «ناز» نوشتة حسین قلی مستعان (ح.م.حمید) از صادق هدایت
شیوة رماننویسی یکی از ارکان ادبیات دنیا است، ولی در زبان فارسی تا کنون چندان رایج نبوده و نویسندگان زبردست ما کمتر به این شیوه گراییدهاند و البته اگر این عدم توجه ادامه مییافت یکی از نواقص ادبیات جدید محسوب میگردید. خوشبختانه اخیراً در این شیوه نیز نویسندگان بزرگی پیدا شدهاند که اگر کوشش ایشان در انشای داستانهای دلپذیر ادامه یابد میتوان آیندة درخشانی برای این فن پیشبینی نمود. نکتهای که مخصوصاً مایة بسی خوشوقتی است آن است که نویسندگان زبردست جوان چندان در پی تقلید از شیوههای متداول نویسندگان زبردست جوان چندان در پی تقلید از شیوههای متداول داستاننویسان بزرگ عالم نبوده و خود روش مبتکرانهای در این فن اتخاذ نمودهاند. داستان دلپذیر «ناز» که این حقیر تازگی لذت خواندن آن را یافتهام، یکی از نمونههای بسیار زیبای داستانهای جدید است که با شیوهای خاص در کمال زبردستی نگارش یافته است.(2) از هنرهای نویسندة زبردست این رمان و خصایص شیوة ایشان آن است که داستان را به زمان و مکان محدود و مقید نمیفرمایند، به طوری که ممکن است خواننده محل و زمان وقایف را هرکجا دلش میخواهد قرار بدهد. فقط چون از درخت بااوباب و خرما ذکری نشده، پیدا است که در مناطق استوایی نبوده است و همچنین بیشبهه این حوادث در عرش و بهشت رخ نداده، وگرنه اشخاص داستان زیر سایة درختهای سدره و طوبی مینشستند.
اینک خلاصة داستان درباغ باباجواد که نویسندة محترم در آن آرزوی «طناب بازی»، «تاب خوردن» و «پرواز» و «آب تنی» دارد و خواننده را هم دعوت میکند، یک روز صبح شش دختر نازنین(3) وارد میشوند. به این طریق فوراً نصف خواب زن بابا جواد که دیده بود چند نفر حوری به باغ آمدهاند و میخواهند یک دسته عفریت را بیرون کنند تعبیر میشود(4) و هی یکدیگر را قلقلک میدهند و میخندیدند. این بابا جواد کرامتهایی دارد که اگر چه در کتاب ذکر نشده ولی خوانندة زیرک خود باید استنباط کند و از آن جمله این که صبح پیش از چایی «از زندگی جز باغ خود و زن خود چیزی ندارد»، ولی بلافاصله بعد از چایی خوردن «پسران تازه سالی» پیدا میکند که رو به شهر راه میافتند.(5) چون از هنرهای نویسندگان بزرگ دنیا یکی آن است که بعضی نکات را ذکر نکرده درک آنها را به هوش خواننده وا میگذارند، نویسندة محترم ما نیز هیچ نمیگویند که این شش دختر حب سن سن خوردهاند، ولی خواننده خود این نکته را میفهمد، زیرا چون زن باباجواد را میبوسند «مشامش پراز عطر خوشبوترین دهانها میگردد». این دختران در شوخیهای لطیف و بامزه معرکه میکنند و مخصوصاً خودشان از شوخیهای یکدیگر بسیار لذت میبرند، چنانکه یکی از ایشان میگوید: «ما هم حوریان بهشت هستیم. به خدا بهشت دکان بزازی ندارد...» همه «باز به قهقهه میخندند، باز میدوند، باز شوخی میکنند(6)». درضمن آن که این شش دختر ادای بلبل را درآورده و برخلاف انتظار نویسندة محترم از درخت ارغوان بالا رفته و روی شاخهها نشستهاند، سه جوان لاغر زردنبوی مردنی و تریاکی به باغ میآیند و چون در بسته بوده از دیوار بالا آمده توی باغ میجهند، ولی نویسنده که آن حرکت را از دختران دیده است اینجا دیگر هیچ تعجب نمیکند. یکی از این جوانان تریاکی پاکزاد پهلوان داستان است. پاکزاد از پدر جهانشناس(7) و مادری نادان به وجود آمده بود. هنوز بچة بیچاره درست به دنیا نیامده؛ پدر جهانشناس او را به باد نصیحتهای اخلاقی و اجتماعی گرفت؛ به طوری که بچه وحشت کرد و پس از آن که در شانزده سالگی دورة دبیرستان را به پایان رسانید، پنهانی با جوانی ناپاک(8) به نام خوش دل که میخواست با خواهر پاکزاد رابطه پیدا کند رفیق شد. با هم دنبال خانمها افتادند و در خیابانها «به زیباترین مناظری که در پیرامون خود مییافتند چشم دوختند»(9) و خوشدل پاکزاد را «به زیباییها متوجه ساخت».(10) بالاخره نخستین بار یک شب پاکزاد در حالی که «چشم به دهان خوشبوی»(11) زنی که پهلویش نشسته بود دوخته بود؛ از دست او گیلاس عرقی نوشید و بعد هم تریاکی شد. پدر جهانشناس با نصایح اخلاقی پاکزاد را منفعل ساخت؛ پاکزاد حب خورد و تریاک را ترک نمود. پدر، دختر یکی از دوستان محترم خود را برای او نامزد کرد و سرمایة تجارت به او داد. دختر خود را نیز برای خوشدل عروس کرد. اما پاکزاد زود توبه را شکست و باز «منقل تریاک را در پیش کشید و با نامزد نازنین خود مرتکب ناشایستی شد» و «امضای شریک خود را ساخت» و «به صورت جانوری ناپاک و متوحش درآمد».(12) بعد مادر پیرش را که به او ملامت میکرد «به زیر پا افکنده لگدهای سخت براندام ناتوانش» زد. پدر جهانشناس که این واقعه را دید «فریادی زد و از پادرافتاد» و «تا بامداد بیدار ماند فکر کرد» و بالاخره به وسیلة «یک نفر مستخدم قویهیکل از خانه بیرونش انداخت». مادر از غصه اول دیوانه شد و در حال دیوانگی نصایح اخلاقی بسیار عاقلانه به دختر خود داد و بعد مرد.(13) چندی بعد «در یکی از آخرین شبهای زمستان» در یکی از نقاط مجهول شهر مجهولی که «از پای دیوارها یا کنار جویهای خشک و بدبوی آن» «اشخاص مفلوک ژندهپوش لاغر و بدقیافه و کثیف» عبور میکردند و در کنار همان جویهای خشک و بدبو پاشان «تا زانو به گل فرو میرفت» در پس پردة قهوهخانة کثیفی «که دودی غلیظ و بدبو فضا را پر کرده بود»(14) سه جوان تریاکی دست و رو نشسته که یکی از آنها پاکزاده است نشستند و حرفهای غمانگیز زدند و قرار گذاشتند که بروند انتحار کنند و برای آداب خودکشی هم قرار شد، یکی از آنها تار بیاورد و دیگری سینهاش را برای مثنوی خواندن صاف بکند. بالاخره روزجمعه از سربازارچة سید ابراهیم(15) راه افتادند و درست در موقعی که دختران ادای بلبل درآورده روی شاخههای ارغوان نشسته و «مرغان چمن را به حیرت افکنده بودند» به باغ باباجواد رسیدند. نویسندة زبردست که از مصاحبت این تریاکیها خسته شده و از روی شکستهنفسی نسبت «بدسلیقگی» به خود میدهد، اینجا خوانندگان را با خود به باغ باباجواد به تماشای «حوریان بهشتی همان دختران نازنین» میبرد. یکی از دختران که سه جوان را میبیند(16) «قهقههای را که سر کرده است از میان قطع میکند(17)». بعد جوانان مینشینند و عرق میخورند و چنانکه قرار بود یکیشان سهتار میزند و دیگری که متخصص مثنوی خواندن است شعری از حافظ میخواند و بعد کپسول زهر را برمیدارند که بخورند. آن شش دختر به شکل موجودات «سرسام آور» از میان خرمنهای گل نمایان میشوند و نیمهعریان در هم میپیچند و میرقصند، و خندهای چنان سخت و طولانی میکنند «که جوانان به لرزه در میآیند».(18) بعد این شعرهای لطیف و بامزه را:
زیر درخت یاسمن می گفت دلدارم به من لبهای تو شربت دارد زندگی با تو لذت دارد
با چند بیت دیگر با همین بامزهگی و لطافت میخوانند. ناگهان سه نفر از ایشان که نامزد ندارند، عاشق این سه جوان لاغر سیاه تریاکی میشوند و چون خوشبختانه همه متخصص تهذیب اخلاق جوانان میباشند و خود را وقف اصلاح اخلاق جامعه کردهاند کمر همت به تصفیة اخلاق ایشان میبندند. اقدامات مقتضی فوراً شروع میشوند، اولی اقدامی که برای اصلاح اخلاق ایشان میکنند دستور آبتنی است. بعد همه به شهر میروند. نام دختری که نصیب پاکزاد شده ناز است. صورت پاکزاد خاصیت کاغذ ترنسل دارد، به طوری که مقابل سوال ناز که آیا دوستم داری؟ اول «رنگش چون گچ سفید و سپس چون زغال سیاه میشود»(19) و از اینجا ناز یقین میکند که عاشق او است. ناز همة «عادات موحش» را از سر پاکزاد میاندازد، اما هنوز نتوانسته است او را به ترک تریاک وادار کند. برای این کار او را به افجه میبرد. آنجا پاکزاد از اشاره ناز به لب خود در اثر همان خاصیت اصلی اول «رنگش سرخ و سفید» میشود و قول میدهد که دیگر تریاک نکشد. بعد از چند روز ناز منقل و وافور خوبی برای او تهیه میبیند وبعد از ناهار به اتاقی میروند. ناز لباس خود را درمیآورد و«بوی تند و جذاب» تریاک در اتاق پیچیده است.(20) ناز به پاکزاد تکلیف میکند که از«لبهای شیرین او یا تریاک تلخ» یکی را انتخاب کند و پاکزاد پس از مدتی تأخیر بالاخره لبهای شیرین او را انتخاب کرده، منقل و وافور را از پنجره به میان حوض پرت میکند. سال بعد که آن شش دختر باز در باغ باباجواد جمع میشوند، ناز قصة اقدامات خود را در تصفیة اخلاق پاکزاد بیان میکند و میگوید:«امروز ما هر شش نفر مدعی هستیم که از ما خوشترـ شادمانترـ خندانترـ و راضیتر از زندگی در همة عالم وجود ندارد».(21) ناگهان پاکزاد با «چهرهای روشن و زیبا و مویی سیاه و فرخورده» وارد میشود و درحالیکه «اتوی شلوارش یک ذره کج نیست(22) وکفشهای برقی او مثل آیینه برق میزند.» به مناسبت این حوادث ناز اسم خود را برمیگرداند و «نازنین» میگذارد.(23) این داستان دلکش که هم شیرینی لبهای ناز و هم جذابی بوی تریاک را دارد و خواننده دیگر مجبور نیست یکی از آن دو را اختیار نماید به اینجا ختم میشود. هنر نویسنده دانشمند و زبردست این داستان بیشتر در نکات فلسفی و روانشناسی و اخلاقی و تربیتی و اجتماعی و مواعظ سودمندی است که در اثر تجربیات شخصی خود ابداع کرده و در ضمن داستان بیان فرمودهاند. از آن جمله عبارات پرمغز و عمیق ذیل است: ص 51:«چه بسیار بچههای خیلی خوب که جوانان بسیار بد شدند و چه بسیار جوانان نیکو و آراسته و صالح که مردان بسیار بد از کار درآمدند. رمز تربیت صحیح در اینجا است.» جای خوشوقتی است که نویسندة تیزهوش، این رمز را کشف فرمودند. ص28:«اصلا گویا چیزی که لذت و خوشی مطلق درآن وجود داشته باشد در این جهان وجود ندارد.» ص27:«پاک زادگاه به فکر روزگار گذشته میافتاد و مالشی در دل خود احساس میکرد.» اینجا نویسنده به نکتة مبهمی در روانشناسی برخوردهاند و آن این است که یاد روزگار گذشته دلپیچه میآورد. ص28:«افسوس که ما همه این چیزها را میبینیم ـ احساس میکنیم ولی نمیفهمیم.» اینجا البته از جانب خود شکستهنفسی فرمودهاند. ص34و35:«همة بدیها و بدکاریها از بدی فطرت، بدی اصل و نسب یا بدی تربیت نخستین نیست. چهبسا از رذایل و گناهان موحش که در اواسط عمر گریبان آدمی را میگیرد». ص60:«دنیا دستهای مرموز و عجیب و بیرحمی دارد که گاه آنها را برای عدة زیادی از فرزندان خود به کار میاندازد! چه کار موحشی!!» ص72:«در زندگی فقط باید خندید و خنداند، زیرا گریه گریه میآورد و خندهخنده به دنبال دارد...» حتی به زور غلغلک! اما از این داستان عشقآلود نتیجههای اخلاقی مهمی گرفته میشود، از آنجمله یکی آن که معلوم میشود عشق خاصیت حب ترک تریاک دارد و این خاصیت مهم که عرفای بزرگ به آن پی نبرده بودند از اکتشافات خود نویسنده است. اگر چه اظهار این نکته به نفع داروخانهها نیست، ولی نویسندگان ناچار باید حقایق را بیان نمایند. فقط نکتهای که برای این حقیر موجب نگرانی است، آن است که این داستان چنان موثر نوشته شده که ممکن است بعضی جوانان نادان برای آن که دختر زیبایی عاشقشان بشود تریاکی بشوند، و بعد هم منقل تریاک را بر معشوقه ترجیح بدهند، ولی امیدواریم اینگونه جوانان فاسدالاخلاق در جامعه پیدا نشوند.(24) به علاوه به طوری که از آخر داستان برمیآید، عشق چهره را روشن و زیبا و موها را سیاه میکند و فرشش ماهه میزند و اظهار این نکته نیز اتفاقاً به ضرر دکانهای سلمانی است. ولی نویسنده در بیان آن شجاعت اخلاقی نشان داده است. جای بسی تأسف است که نویسندة زبردست و هنرمند این کتاب حق طبع و تقلید و ترجمه و اقتباس را در مورد همة کشورها محفوظ فرمودهاند، و گرنه بیشک تاکنون درهمة زبانها ترجمه و اقتباس شده بود. از آنجمله خود این ضعیف تصمیم داشت که به وسیلة ترجمة این کتاب به زبان زرگری در جامعه عرض اندام نماید و متأسفانه به این مانع برخورد، و این نکته فاجعة جبرانناپذیری برای کلیة زرگری زبانان به شمار میرود. امیدواریم که هم نویسندة دانشمند این کتاب و هم نویسندگان زبردست دیگر به نوشتن اینگونه داستانهای ادبی و اخلاقی و اجتماعی و فلسفی و دامپزشکی ادامه بدهند، تا ما را از ترجمة کتابهای نویسندگان خارجی بینیاز فرمایند و گنجینة ادبیات فارسی جدید را پرمایهتر و گرانبهاتر سازند، و این توقع ما مخصوصاً از نویسندة بزرگوار داستان «ناز» که پیروان و مقلدان بسیار دارند از همه بیشتر است.
اردیبهشت 1320
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱. داستان «ناز» نوشتة حسین قلی مستعان (ح.م.حمید) در 107 صفحه، توسط انتشارات رازی در سال 1319 منتشر شد. 2. دربارة شیوة نگارش این کتاب این ضعیف مدتها در اندیشه بود که آن را جز اسلوب رمانتیسم یا ناتورالیسم یا رآلیسم باید شمرد و بالاخره به فراست دریافت که این داستان دلپذیر به شیوههای نوین: Mercantilisme, Fumisme, Arrivisimeنگاشته شده است. 3. ظاهراً این دختران خواهران شش قلو بودهاند و این نکته را که نویسنده با زبردستی تمام تا آخر داستان پنهان داشته، از اوصافی که برای دختران کرده میتوان دریافت؛ زیرا همه درست مانند هم «نازنین و خوشگل و آراسته به زیباترین جامهها» بودهاند، یعنی «خوشگل مطلق» و به این وسیله نویسنده نمیخواهد سلیقة خود را به خواننده تحمیل بکند و او را در تصور خوشگلی آزاد میگذارد. شباهت اخلاقی ایشان هم بسیار است، زیرا همه شوخیهای بامزه میکنند وهمه دایماً میخندند. 4. فقط فرقی که بین خواب زنبابا جوادنبی با رویای حزقیال نبی دارد این است که خواب زود تعبیر میشود ولی رویا با وجود تفسیر و تعبیر بسیار همینطور بیتکلیف مانده است. 5. به این طریق باباجواد مسئلة Generation Spontanee (خلق الساعه) را که پاستور با کوشش فراوان رد کرده است، دوباره اثبات میکند. 6. نویسندة محترم که توجه شایانی به ذکر نکات اخلاقی و اجتماعی مبذول میفرمایند، سزاوار بود تذکر میداد کسانی که تا این اندازه بذله گو و بامزه هستند باید برای دفع چشم زخم نظرقربانی به خود آویزان کنند. 7. به زعم این حقیر نویسندة دانشمند واژة جهانشناس را به معنی «جغرافیدان» وضع کرده است. 8. معلوم میشود این جوان تطهیر نمیکرده است. 9. اینجا نویسندة زبردست از قول ایشان عقیدة خود را بیان میکند. 10. نویسندة دانشمند در این مورد لغت Pornographie را با Esthetique عوضی گرفتهاند. 11. اگرمرحوم Coty از وجود این ضعیفه خبر داشت، البته او را برای کارخانة عطرسازی خود استخدام میکرد. 12. این تحول Metamorphse ناگهانی که در افسانههای قدیمی هم نظایر دارد، عقیدة پیروان تناسخ را اثبات میکند. 13. نکتة قابل توجه این است که مادر اول دیوانه میشود و بعد میمیرد، و حال آن که اگر نویسندة محترم عکس این نکته را نوشته بودند خواندگان زیرک و با ذوق البته تعجب میکردند. 14. البته نویسندة محترم خود این قهوهخانه را بلد بوده و این که نشانی درستی نمیدهد یا از نوع صنعت تجاهلالعرف است و یا میترسد که خوانندگان کنجکاو یک وقت توی این قهوهخانه سر بکشند. 15. بعد از باغ باباجواد اولین محلی است که در این کتاب ذکر شده است. 16. بدبختانه دختران نویسندة محترم را نمیبینند و گرنه ناچار موضوع داستان تغییر میکرد. 17. نویسندة زبردست فراموش کردهاند که بگویند این دختر در برش ید طولایی داشته، به طوری که قهقهه را «البته با قیچی» درست از میان قطع میکرده است. 18. معلوم نیست نویسنده چه عداوتی باحوریان دارد که آنها را بهصورت Bacchantes جلوه میدهد و به جای توصیف بهشت منظرهای از Pandemonium را مجسم میسازد. 19. البته ضرورت نداشت که نویسندة محترم بگوید صورت پاکزاد همیشه به همان سیاهی باقی نماند. این نکاتی است که خواننده خود به خود باید درک کند. 20. اینجا خواننده نباید ایراد کند که چه طور در قهوهخانه دود تریاک (ص40) «غلیظ و بدبو» بود و در این موقع بوی آن جذاب شده؟ شک نیست که ناز برای عاشق خود تریاک زرین اعلی فراهم کرده است که با تریاک قهوهخانهها فرق دارد. 21. نویسندة محترم فراموش کردهاند که «لوستر، احمقتر، پرورتر، و یخچالتر و ساختگیتر» را اضافه بفرمایند. 22. این حقیر در نظر دارد به زودی یک سری داستان ماهانه به نام «اتوی عشق» از خود صادر نموده و در معرض استفادة خوانندگان بگذارد. 23. نویسندة محترم مناسبت این تغییر اسم را بیان میکند و درک آن رابه هوش خواننده وامیگذارد. 24. این جانب جوان ناپاکی را میشناسم که به همین منظور تریاکی شد، و عاقبت هم تریاک تلخ را بر لبهای شیرین معشوقه ترجیح داد. اما این حوادث که مکرر واقع میشود نتیجة اخلاقی دربر ندارد و بهتر است که رماننویسان این موضوع را برای رمان انتخاب نفرمایند.
نوشته شده توسط کسی که هیچ کس نبود در جمعه 8 اردیبهشت 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|