|
مدرنیسم در آثار هدایت
محمد بهارلو
مدرنیسم در آثار هدایت یک مفهوم زیبایی شناختی است؛ زیبایی شناسی به معنای کلی کیفیت پدید آمدن جزء به جزء اثر ادبی. اما هسته مدرنیسم یا دست کم یکی از عناصر اصلی آن در آثار هدایت موضوع سبک است؛ یعنی برخورد یا رفتار هنرمندانه نویسنده با زبان بطور کلی، و زبان زنده جاری در دهن مردم بطور خاص. در حقیقت می توان آثار هدایت را از حیث سبک شناسی در سه محور مشخص مورد توجه قرار داد: نخست نثر طبیعی یا زبان نوشتاری نویسنده؛ دوم زبان گفتاری یا گونه های زبانی آدم های داستان؛ و بالاخره نثر شاعرانه یا شعر گونه و کناییِ او در آثار سمبلیک و قطعه های هزل آمیز. هدایت سازنده نثر ادبیات داستانی ما نبود؛ زیرا پیش از او دهخدا و جمال زاده آثاری با چنین نثری نوشته بودند، اما او ادبیات داستانی را به واقعیتی مستقل و قائم به ذات برکشید و آن را از هدف های تاریخی، سیاسی، اخلاقی، دینی و خودِ امر نوشتن که سنت ادبی ما بود، متمایز ساخت. دهخدا و جمال زاده زبان نوشتاری را از هیأت « دیوانی» و بازی های لفظی مقرمط نویس ها پیراستند و به زبان زنده جاری در دهان مردم در آوردند ولی هدایت کوشید این زبان را با سیلان احساس و خصوصیات فردی مردم درآمیزد. نثر طبیعی یا زبان نوشتاری هدایت که عنصر اصلی داستان های او را تشکیل می دهد، ملازم با مایه ( تم ) داستان های اوست و همین عنصر است که ارایه مطلوب نویسنده و برداشت خواننده را از این مطلوب میسر می سازد. سبک هدایت ثابت و بی طرف نیست، بلکه متناسب با اقتضای اجزا و عوامل داستان - موضوع، نظرگاه، آدم پردازی (کاراکتریزاسیون ) و فضا ( اتمسفر) - شکل می گیرد و آن حالت ثابت و « اعتیادی » زبان داستان های جمال زاده را ندارد. از لحاظ هدایت سبک یک کیفیت دید است که نه فقط بیان کننده موضوع و فضای داستان بلکه نماینده رفتار خصوصی (هنرمندانه ) نویسنده با « زبان عمومی » نیز هست. در زبان روزمره بیان کلامی ( آواها، صورت جمله و زیبایی شناسی کلمات ) ارزش مستقلی ندارند و فقط ابزاری در خدمت ارتباط هستند، زیرا زبان روزمره زبان احتیاج ( پراتیک) است، اما در بیان ادبی ( زبان ادبی) جنبه زیبایی شناسی ( لحن و لهجه و لفظ و سبک ) دارای ارزش مستقل و مهمی است. به عبارت دیگر زبان نیاز به توجیهی بیرون از خود دارد و در حکم ابزار است، اما زبان ادبی به مقدار فراوان هدف هنرمند و ادیب است. در داستان های هدایت زبان نوشتار از قواعد ساخت گفتاری پیروی می کند و بافت ساده و بی تکلف و عامیانه جمله ها به بافت زبان زنده جاری در دهان مردم شباهت دارد؛ گیرم دهخدا و جمال زاده قبل از هدایت در نوشته های خود زبان نوشتار را چه از حیث ساخت آوایی و چه از حیث نحوی و گزینش کلمات و اصطلاحات، به زبان گفتار - یا گفتار عامیانه - نزدیک ساختند. اما در داستان های هدایت زبان نوشتار از زبان گفتار - زبان محاوره آدمها - متمایز است، و این دو از حیث تعابیر و اصطلاحات و خصایص زبانی با یکدیگر متفاوت اند؛ و این کیفیتی است که در نوشته های طرح مانند و « مایه» دار دهخدا و داستان های جمال زاده تقریبا مشهود نیست. در طرح های دهخدا و داستان های جمال زاده زبان محاوره آدم ها از لحاظ ترکیب و بافت جمله در امتداد زبان نوشتار و گزارشی نویسنده قرار دارد و لحن و لهجه و سبک بیانی آدم ها تفاوت آشکاری با زبان نوشتاری نویسنده ندارد. امتیاز نثر هدایت از حیث کاربرد کنایات و مثل های عامیانه در این است که او هر کلمه و عبارتی را بطور طبیعی و در جای مناسب خود - بدون هیچ اصرار و ابرامی - به کار می برد، بطوری که با مایه داستان و فضای آن هیچ گونه اصطکاکی پیدا نمی کند. این امتیاز یا کیفیت نه فقط جزییات حرکات و سکنات آدم ها و حال و هوای داستان را به دست می دهد بلکه ضربان و سیلان زبان داستان را نیز قوت می بخشد؛ در صورتی که کاربرد کنایات و مثل های عامیانه در نثر جمال زاده غالباً به هدف داستان های او بدل می شود بطوری که بسیاری از داستان های او صورت یک فرهنگ لغت و اصطلاحات عامیانه کوچک را دارد. زبان هدایت نماینده اصیل و درخشان نثر داستانی معاصر ماست. زبانی که سرشار از تصویر و تمثیل است و تجربه انسانی را به ساده ترین و زلال ترین صورت ممکن بیان می کند. این زبان در اکثر داستان های او کیفیت روایی دارد که هدفش تصویر و تجسم حوادث بطور محسوس و زنده است؛ موضوع را با عمل، با سیر حرکت در زمان توصیف می کند و اطلاعات درباره آدم های داستان را بطور غیر مستقیم و تلویحی در اختیار خواننده می گذارد. داستان هایی نظیر مرده خورها، میهن پرست، سه قطره خون، تجلی، و گجسته دژ قابلیت هدایت را در کاربرد نثر روایی به خوبی نشان می دهند. اما زبان گفتار، گفت و گوی آدم ها، در داستان های هدایت مسأله پیچیده تری است. در حقیقت با داستان های هدایت است که آدم ها و سنخ ( تیپ )های گوناگون اجتماعی با مشخصات حرفه ای و اخلاقی و روانی و جنسی خود و با زبانی که متعلق به خودشان است وارد صحنه ادبیات می شوند. گفت و گو در داستان های هدایت بازتاب شخصیت آدم هاست. آدم ها همانطور که هستند متناسب با طبیعت و اخلاق خودشان حرف می زنند، همانطور که فکر می کنند یا باید فکر کنند. در حقیقت ما سرشت و موقعیت اجتماعی آدم های داستان های هدایت را از نحوه سخن گفتن و لحن، یعنی جنبه روانی کلام آنها می شناسیم بی آنکه لازم باشد نویسنده توضیح مستقلی درباره خصوصیات زبانی و انگیزه آدم ها از آنچه بر زبان می آورند در اختیار خواننده بگذارد. هر آدمی با شیوه خاص کلامی خود حرف می زند، با لحن و لهجه ای که دقیقا بیان کننده عقیده و شخصیت اوست؛ به طوری که گفت و گوها معمولا کیفیتی نمایشی (دراماتیک) پیدا می کنند. در داستان های علویه خانم و مرده خورها که بنیاد آنها بر گفت و گوست توانایی هدایت در کاربرد گونه های زبانی و متغیرهایی چون موقعیت اجتماعی و جنسیت آدم ها - تفاوت در گفتار زن و مرد - آشکار است. در هر دو داستان خواننده با مشخصاتی که در گونه گفتاری زنان دیده می شود رو به روست. مثل: « خاک بر سرم بکنند که قدرش را ندانستم.» یا « مرا بی کس و بانی گذاشت... سر سیاه زمستان یک مشت بچه به سرم ریخته، نه بار نه بنشن، نه زغال نه زندگی! ». در واقع با همین ترکیب و بافت زبانی است که گفت و گوها اصیل و زنده از کار در می آیند و ساخت اجتماعی زبان داستان شکل می گیرد. در علویه خانم که از لحاظ کاربرد زبان عامیانه - شیوه بیان و لهجه ها و تلفظ ها - در ادبیات معاصر ما بی نظیر است، سبک ها و لحن هایی که در میان طبقات مردم و برای مواقع متفاوت متداول است با امتیازهای بارزی مشهود است. زبان آدم های داستان پرمایه و سرشار از کنایه و تمثیل است و همه چیز وابسته به زمینه ای است که کلام نویسنده، در هیات گفت و گوی آدم ها، می آفریند. اصطلاحات و تعبیرات صریح و مطرود به ویژه متلک ها و ناسزاهایی که آدم ها نسبت به یکدیگر روا می دارند و مایه داستان را از پیش می برند، بیش از عنصر روایتگری و داستان سرایی داستان اهمیت دارند. به اعتقاد من برای آنکه داستان علویه خانم یا نوشته هایی که تحت عنوان « قضیه» در کتاب وغ وغ ساهاب منتشر شده اند، بهتر فهمیده شوند لازم است خواننده آنها را با صدای بلند بخواند؛ همانگونه که یک غزل یا قصیده را می خواند. قابلیت صادق هدایت در استعمال تعبیرات عامیانه و گفت و گوهای لهجه دار و شکسته و ضبط زیر و بم زبانی که فضا ( اتمسفر) و حال و هوای داستان را می سازد خیره کننده است؛ بویژه اینکه هر عنصری که در گفت و گوها و گویش ها به کار می رود جزو ساختار داستان است. نکته مهم یا خصلت اصلی گفت و گوهای داستان های هدایت واقعی بودن و ضمنی یا اتفاقی بودن آنهاست؛ زیرا به ندرت توضیحی برای خواننده در آنها دیده می شود، و این احساس اغلب به خواننده دست می دهد که آدم ها فقط برای خودشان حرف می زنند و ما بطور اتفاقی در معرض گفت و گوهای آنها قرار گرفته ایم. نکته ای که شاید توضیح آن لازم به نظر برسد این است که نقص ها و سهل انگاری های مشهود در زبان هدایت، چیزی که از آن به « ضعف تألیف» تعبیر می کنند، تقریبا در همه موارد مربوط به نثر طبیعی یا زبان نوشتاری نویسنده است؛ به طوری که هیچ گاه این نقص ها و سهل انگاری ها در زبان گفتار، محاوره آدم ها دیده نمی شود. این واقعیت نشان می دهد که هدایت در استفاده از مقدورات بیانی و حالت های دراماتیک زبان عامیانه به ویژه در گفت و گو نویسی و مکالمه لهجه دار، قابلیت و قریحه چشمگیری دارد؛ کیفیتی که تقریبا در هیچ یک از نویسندگان معاصر دیده نمی شود. در زبان داستان های روان شناختی و سمبلیک هدایت مانند سه قطره خون و بوف کور از عناصر ساختاری شعر از جمله تشبیهات، استعاره، ایجاز و تکرار استفاده شده است. کاربرد عناصر ساختاری شعر به مقدار فراوان در این داستان ها موجب شده است که استفاده از زبان های گوناگون اجتماعی به عنوان زبان آدم های داستان به حد اقل برسد. بنابراین فضای این داستانها از لحاظ زبانی فضایی است یگانه و واحد؛ نظیر آنچه در فضای یک شعر می بینیم. به عبارت دیگر خواننده در داستانهای سمبلیک هدایت با گونه های زبانی - لهجه و لحن و سبک - متفاوت رو به رو نیست؛ زیرا همه آدم ها کما بیش به یک زبان سخن می گویند. آنچه به عنوان فضا، حال و هوا، احساس و اندیشه وجود دارد صرفً در مایه و موضوع داستان سرشته و منعکس است و وارد زبان - گفت و گوی آدم ها - نمی شود. زبان بوف کور، چنانکه پیشتر اشاره شد کما بیش گرایش ها و بینش خود نویسنده را منعکس می سازد؛ زیرا زبانی است کنایی و استعاری و متفاوت از آنچه در داستانهای رئالیستی هدایت می بینیم. به عبارت دیگر زبان بوف کور مستقل از واقعیت های زبانی ملموس است، زبانی است خصوصی و معطوف به استعاره و ایهام. همین کیفیت زبانی است که تماس و تفاهم پاره ای از خوانندگان را با مضمون این کتاب دشوار ساخته است. در حقیقت برخورد هدایت با زبان در بوف کور و تا حدودی در سه قطره خون و پاره هایی از « قضیه » های وغ وغ ساهاب که در آنها نثر و نوع ایراد فضلای سبک قدیم را به نثر جدید به تمسخر می گیرد برخوردی است کما بیش شاعرانه؛ شعری است که نثر می شود یا به تعبیر دیگر نثری است که از شعر مایه می گیرد. اصولا هر داستان ذهنی یا روان شناختی به طبیعت شعر نزدیک است. نویسنده لفظ را به کار می گیرد تا در قالب هجاهای گوناگون تصویری خیالی خلق کند و طبیعی است که این لفظ بنا به اقتضای داستان باید رایحه یا احساسی لغزان و گریزنده را در ذهن خواننده واخوانی کند. این کیفیت موجب می شود که نویسنده در لحظاتی به شاعری « سمبلیست» بدل شود که وظیفه اش آوردن لفظ مناسب برای اندیشه یعنی لفظ هماهنگ با زبان ذهن است و در صورت لزوم ابداع زبانی است که قابلیت نمایش جنبه های ذهن را داشته باشد. در هر حال این موضوع امری است تعارض آمیز؛ زیرا نویسنده ناگزیر است که ثبات و تعادل اثر را حفظ کند و اثری مانند بوف کور دارای تعادلی حساس و ناپایدار است. اصولا این امر دشواری است که هنرمندی بتواند وظیفه نویسندگی و شاعری را در یک اثر به طور توامان و هماهنگ از پیش ببرد. طبیعی است که کوچک ترین لغزش می تواند اثری را به نازل ترین صورت شعر یا در حقیقت به نوعی ضد شعر بدل کند و این عارضه ای است که بوف کور از آن برکنار نمانده است؛ با وجود آنکه ما تلاش خیره کننده هدایت را برای آنکه تعادل حساس اثر خود را نگه دارد جا به جا در بوف کور می بینیم.
نوشته شده توسط کسی که هیچ کس نبود در جمعه 8 اردیبهشت 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|