«داش اکل» همچون بسیاری از داستانهای «صادق هدایت» عنصر مرگ و عشق را توأمان در خود دارد؛ عشق آکل سرانجام با مرگ خاتمه پیدا میکند، بیآنکه عشق او در عالم واقع امکان تجلی پیدا کند. عشقی که هدایت در داستان روایت میکند نوعی عشق «احساساتی» است؛ نوعی «عشق از راه دور» است که در ادب گذشتة ما سابقه دارد و نمونهاش را در عشق خسرو و شیرین، سمک عیار، شیخ صنعان عطار و امیرارسلان میتوان دید. بهارلو پس از تشریح نقش عوامل سهگان? «قانون» و «عرف» و «سنت» که هریک به نحوی به حریم خصوصی عشق تعدی میکنند، عشق آکل را نوعی عکسالعمل عاطفی و خودبهخودی و نتیجة گرفتار شدن ناگهانی در چنگال احساسی مقاومتناپذیر دانست. از نظر آکل عشق ـ و جلوة آن مرجان ـ تجسم روشنایی و سرزندگی و «خیر مطلق» است، و آکل بهجای آنکه خود را در معشوق پیدا کند در او گم میشود. در نخستین دیدار آکل با بیوة حاجی صمد، مادر مرجان، آکل میگوید:«من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم»؛ زیرا نمیخواهد «پایبند زن و بچه بشود». اما سرانجام آکل برای فرار از تنهایی به مرجان پناه میبرد، و در او پناهگاهی برای خود میجوید؛ اگرچه این پناهگاه خیالی و حتی از نظر او گناهآلود است. آکل شبهایش را با «فکر عشق» مرجان میگذراند، زیرا مقدورات ابراز عشق او وجود ندارد. آکل عقیده دارد که «هرگاه دختری [را] که به او سپرده شده به زنی بگیرد، نمکبهحرامی خواهد بود»؛ بهویژه که تردید دارد دختر او را دوست داشته باشد. واقعیت این است که آکل چهل سال دارد و مرجان چهارده سال. «از همه بدتر هرشب صورت خود را در آینه نگاه میکرد، جای جوشخوردة زخمهای قمه، گوشة چشم پایینکشیدهشدة خودش را برانداز میکرد.» آکل، مانند داود گوژپشت و آبجیخانم و خداداد داستان «لاله»، میان عواطف انسانی و ساختمان جسمانی خود تعارضی احساس میکند، همانگونه که موقعیت اجتماعی و عواطفش با یکدیگر در تضاد قرار دارند. از طرف دیگر دربار? قضاوت محیط، این که مبادا برایش «لغز» بخوانند، سخت حساس و نگران است. با وجود این حاضر نیست بار گرانِ مسئولیت را از دوش خود بیندازد، چون مسئولیت را عین عاطفه و فضیلت میداند. بهارلو گفت: باید در نظر داشتهباشیم که آکل دارای شخصیتی کاملاً «اخلاقی» است، و در سیرت او نیروی اخلاقی بلندترین مرتبه را دارد؛ زیرا به زعم او اخلاق یعنی قدرت اثبات در برابر قدرت نفی و انکار. در برابر آدم هرزهلایی مانند کاکا رستم، که نمایندة فساد و تباهی و پلشتی است، او از حیثیت و شرافت انسانی دفاع می کند. آکل از قهرمانی یک معنای اخلاقی اراده میکند، نه معنای جسمانی. او حاضر است در زندگی خصوصی خود بیسعادت بشود و حتی شکست بخورد و از پا دربیاید اما به ساحت کبریایی اخلاقِ والایی که به آن پابند است لطمهای وارد نشود. بهارلو گفت که هدایت با تمهید مقدمه داستان را به فرجام معهود و دلخواه خود پیش میبرد. نتیجة درگیر شدن آکل با کاکارستم در آخر شبِ عروسیِ مرجان با مردی که «هم پیرتر و هم بدگِلتر از داشآکل» است در واقع چندان هم دور از انتظار نیست؛ این همان فرجامی است که بسیاری از آدمهای داستان هدایت، بهنحوی، با آن روبهرو میشوند؛ سرنوشت محتومی است که به هیچرو گریزی از آن نیست. درحقیقت آکل به پیشواز مرگ میرود، چون عشق برای او سرانجامی جز تباهی و مرگ ندارد. زخمی که او میخورد و به مرگش منجر میشود در واقع از آسیب عشق است. آنچه از زبان طوطی، در پایان داستان، شنیده میشود تکرار کلام آکل است:«مرجان...عشقِ تو ... مرا کشت.» بهارلو آکل را آخرین نمایندة یکی از صورتهای ازلی عشق در فرهنگ ایرانی دانست، و ختم مجلس را اینگونه برچید: در میان داستانهای هدایت نابترین صورت عشق در آکل نسبت به مرجان دیده میشود.
نوشته شده توسط کسی که هیچ کس نبود در جمعه 8 اردیبهشت 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ
ویرایش شده در جمعه 8 اردیبهشت 1385 و ساعت 02:04 ق.ظ